تبليغاتX
طرحهای ابوکورش
 

بعضي وقتهااحساسات عاجزهستن ازاين همه محبت واحساسات بي شائبه

به قول شاعر        آنچه ازدل برآيد       لاجرم بردل نشيند

 

خوشحالم كه تواين شرايط كسايي هستن كه منودرك مي كنن وازنزديك  تااين حد با روحياتم آشناهستن  شايداين خستگي قرارنيودحالا حالا ها دربره ولي بااين همه احساسات ناب و خالص بي انصافيه  حتي اگه نخوام هم باز مديون اين دوستان هستم ...

يه متني اومده از دوستي که بهانه ی خوبی برای ادامه ی  این راه هست ....

 

پس پیامبران کاغذی تا اطلاع ثانوی باز است ...

 

 

 

 

 

صالح!

اگر چه بعد از ماه ها آمدن به وبلاگ ام ،‌تو هيچ گاه نوشته هاي مرا نخواندي و هرگز چيزي در رد يا تاييد آن ها ننوشتي ،

اگرچه گاهي حس مي كردم تو به وبلاگ من مي آيي، تنها براي اين كه تبليغ آخرين طرح كشيده ات را بكني...

اگر چه چند وقت پيش به خودم قول دادم ديگر به سراغ ات نيايم ، مگر اين كه بيايي و آن چه نوشته ام بخواني مثل همه ي آنان كه مي آيند ، مي خوانند ،‌مي نويسند و مي روند ....

اما ...

با همه ي اين ها ...همين اواخر

وقتي بدجوري دل ام براي طرح هاي ناب تو تنگ شده بود و آمدم تا باز طرح اي نو از تو ببينم ... به اعماق آن چه كشيده اي فكر كنم ... و از جاي اي در وجودم ابتدا بخندم و بعد آه اي از سر تاسف براي آن چه حقيقت دارد ،بكشم ،.......

وقتي آمدم و ديدم كه اين جا با اين فونت زشت نوشته اي :

 

به علت پاره ای از مشکلات تا اطلاع ثانوی وبلاگ به روز نخواهد شد

خستم...

خستم...

خسته....

باورت مي شود وقتي همين يه جمله ي مايوس كننده را در پيامبران كاغذي تو ديدم ، دل ام گرفت ...

چون مي توانستم دليل اين خسته گي ، دليل اين شكسته گي را بدانم ....مي توانستم بدانم آنچه تو را اين چنين نااميد كرده چيست .... همان روز براي ات چيزي نوشتم؛ يادت هست اين را نوشتم :

نه ...
می دونم که خسته ای
اما برای خلق یه راه جدید
همیشه باید با تضاد ها
با مخالفت ها مبارزه کرد
راه ات را ادامه بده صالح ....

 

اين را نوشتم چون به شدت به اين معتقدم .... يادم هست صالح .... دو سال پيش وقتي نوشتن در هم كيش من ام را شروع كرده بودم ... وقتي با خودم پيمان بستم كه از خداي خود بگويم .... يادم هست عده اي آمدند ... و مرا به خاطر اين تفاوت فكر ، به خاطر اين طرز نگاه ، به خاطر اين خدايي كه آن ها معتقد بودند خداي عالميان نيست ، به تمسخر گرفتند .... يادم هست عده اي به اين زندگي من خنديدند   و رد پاي خنده شان را در هم كيش من ام برجا گذاشتند ....من ام روزي مثل تو نوشتم كه خسته ام ... نوشتم كه به سكوت مبتلا مي شوم ... نوشتم كه مي روم ... اما .... وقتي به سكوت رسيدم ...ديدم كه از سكوت گاهي تا سكون هيچ راهي نيست ... ديدم كه اگر دوباره نيايم ... آن ها چيزي ازدست نخواهند داد اما من بي خود خواهم شد ....ديدم كساني هنوز يافت مي شوند كه به انتظار ديدن و خواندن تفكر ناب من نشسته اند .....پس روزي بازگشتم تا دوباره شوم .... و اكنون خوب مي دانم من روزي از هم كيش من خواهم رفت كه ديگر مطمئن شده ام حرف اي براي گفتن ندارم ...

صالح ! اين ها را براي ات گفتم تا بداني رسالت تو نيز چيزي اين چنين است ... چه اهميت اي دارد كه عده اي بيايند و طرح تو را ببينند و به افكار تو بخندند ؟... چه اهميت دارد ؟

صالح ! تو هرگز براي آن عده طرح نزده اي ... تو هرگز براي كساني كه نمي دانند چه مي گويي خودت را به اين جا نرسانده اي ....

صالح ! به پيامبران كاغذي ات برگرد و اين جا را باز هم چون گذشته نو كن ... زود به زود و بي بهانه ...                

 و بدان كساني كه تو را ، هنر تو را و نگاه تو را مي فهمند  به اين جا مي آيند تا ببينند اين خسته بودن تو كي به پايان مي رسد ...

به پيامبران كاغذي ات برگرد و تا آن روزي كه مي داني هنوز حرف اي براي گفتن در دستان توست ، اين جا بمان ....

اين را كسي به تو گفت كه خودش اين راه را رفته و باز گشته ست .....

به اميد روزي كه بي درك  نگاه ديگران به خودمان اجازه ي خنديدن به كسي را ندهيم ...

خرداد 1387.... سودابه ي هم کیش من

 

 

 

 

+ خط خطي شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط صالح |

به علت پاره ای از مشکلات تا اطلاع ثانوی وبلاگ به روز نخواهد شد...

خستم...

خستم...

خسته...

 

+ خط خطي شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط صالح |

+ خط خطي شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط صالح |